بعد از فیلم " خاک آشنا " شاید اولین باری بعد از 4سال بود که حال و هوای قدیم به سرم زد دلم خیلی تنگ شد. خیلی گرفت. احساس از دست دادن چیزی با ارزش. موقعیتی که دوباره هیچ وقت نصیبم نمیشه. هیچ کس مثل اون نیست که کارهای اونو انجام بده و طرز فکر و برخورد اونو داشته باشه . هیچ کس و هیچ چیز دیگه اون نمیشه. این احساس خیلی اذیتم کرد.
دشت های وسیع کردستان مزارع مناظر و آرامش از همه قشنگ تر ابهت و زیبایی زاگرس . حسی که دیگه هیچ وقت تجربه اش نمیکنم.سفری که همیشه همیشه تا آخر عمرم تو ذهنم میمونه و ازش به عنوان بهترین سفر زندگیم یاد میکنم.
خدایا شکر واقعا شکر که اون پدر رو داشتم تا تجربه های زیادی رو بتونم کسب کنم. من آدم خوشبختی بودم که اون پدرم بود.. ولی زود گرفتیش. خیلی زود.
دلم میخواد قدرت و امکان دوباره رفتن به کردستان و داشتن سفرهای مشابه را داشته باشم. دلم میخواد همه ایران رو به همان شیوه ای که کردستان رو دیدم ببینم.
فکر کنم بهمن فرمان آرا توی این فیلم میخواست احساس واقعیش رو, ترس ها و دلهره هاش و دل نگرانی هایش برای ایران آینده رو به تصویر بکشه. به نظر من موفق بود. این فیلم قسمتی از دغدغه های هر آدم میهن دوسته.
کرگدن غصه نخور یه روز تو هم پرواز میکنی!
مریم امروز که رفته بودم تو اتاقش بهم گفت. این قدر سرش شلوغ بود که حین گفتن یه چشمش به کامپیوترش بود یه چشمش به من.
خندیدم.
خداوندا..
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت
خداوندا..
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است...
عجبا کز گذر کاشی این مزدک پیر
هوس کوی مغان است دگر بار مرا
گر چه بس ناژوی واژونه در آن حاشیه هاش
می نماید به نظر
پیکر مزدک و آن باغ نگونسار مرا .
کدکنی
برداشت آسمان را
چون کاسهاى کبود،
و صبح سرخ را
لاجرعه سر کشید.
آنگاه
خورشید در تمام وجودش طلوع کرد.
سایه
تا حالا اثری از آثار باخمن رو نخواندم. اتفاقی در سایت poets.ir با این جمله اش برخورد کردم:
"فاشیسم با اولین بمب رها شده شروع نشد، با ترور نیز شروع نشد، آنطور که روزنامهها مینویسند . این نگره در ارتباط میان مردم بهوجود آمد. فاشیسم نخستین چیزیست که در رابطه ی میان یک مرد و یک زن شکل میگیرد."
بعد از مدتها تازه امروز حس خوبی نسبت به اطرافم دارم. احساس میکنم همه چیز خوب میشه. دیگه همه بهم نیرو منفی نمیدن و من سبک شدم. راحت تر میخندم و راحتتر کار انجام میدم. دیشب بعد از 3روز کلافگی و بی حسی و بی حوصلگی تازه تونستم مثل همیشم باشم. بیچاره اطرافیانم ذوق کرده بودند.
الان از یه وبلاگ گردشگری دیدن کردم . خیلی جالب بود. خوشم اومد . یعنی واقعا نگارنده وبلاگ در تاریخ هایی که نوشته از شهر های گفته شده دیدن کرده؟ این مستلزم اینه که تمام زندگیت رو روی این کار بگذاری و با تمام عشق و علاقه به این سفرها بری. همیشه یه دوربین و یه کاغذ و قلم همرات باشه و شروع به نوت برداری کنی. به نظرم کار جالبیه ولی نه برای بیشتر از یک ماه متوالی. حداقل باید بینشون یک هفته فاصله باشه . ولی کار جذابیه.
از بین جاهای دیدنی گفته شده کندوان برام از همه جذاب تره . توی برنامه میگذارم که درآینده حتما یه سر برم..
در باره اصفهان هم نوشته . با این که زیاد رفتم اصفهان ولی هنوز از کاخ هشت بهشت دیدن نکردم.
مقبره شاعر بزرگ شهریار هم دیدنیه . اونم برام جالب بود.
شما هم برین ببینید.
http://www.mosafer.parnevis.com
الان تحقیقی از ریچارد وایز من میخوندم در باره خوش شانسی و بد شانسی.
فکر کنم ٨٠درصد مطالب درسته. وقتی ذهنت و آزاد میگذاری و به اطرافت اجازه میدی بهت نزدیک و نزدیک تر بشه . شانس یواش یواش به سمتت میاد. آرامش و داشتن فکر و اندیشه مثبت بهت اعتماد به نفس میده و تو به اطرافیانت و مسایل و اتفاقات دورو برت دستور میدی که فقط انرژی های مثبت و مسائل خوش آیندت برات به سمتت بیاد.
این یعنی خوش شانسی.
از قبل از عید کمی بهم ریخته شدم. عصبی و کم صبر و از اواسط فروردین این حالت خیلی شدید تر شد. تا جایی که باعث شد با یک حرف هاشی که همیشه از کنارش میگذشتم و با کمی سیاست و حوصله حلش میکردم .از کوره در برم و اون جلسه کذایی رو با آقای شجاع بگذارم. میدونم بچه بازی بود. ولی حرف هام همه درست بود . برخوردم حرفه ای نبود.
خوب به هر حال این حق و به خودم میدم که بعد از حدود 4سال کار در این شرکت خطایی دراین حد هم در پرونده رفتاری خودم داشته باشم. البته باید بگم که من با این کارم یک کارت خودم رو سوزوندم. البته نمیدونم از این کارتم طی 5ماه آینده استفاده ای داشتم یا نه؟
این تحقیق خیلی کمکم کرد تا دوباره جای قبلیم رو پیدا کنم. باید تلاش کنم برگردم سر جام. و افرادی مثل هاشی و فاطمه با هر سمتی نتوانند آرامش درونی من رو از بین ببرند. ارزش وقت و انرژی که برای بدست آوردن این آرامش گذاشتم خیلی بیشتر از این مسائل.
به قول شجاع عصبانی شدم گریه کردن برای چیزی مثل کار احمقانه اس. این یعنی به انتها رسیدن توان تو در موضوعی که میتونی تغییرش بدی. همکار عجیب و غریب مثل خانواده آدم نیست که دیگه تغییر نکنه یا مجبور باشی حتما با هاش برخورد داشته باشی. با همکارت میتونی خیلی کم و در حد مسائل کاری برخورد داشته باشی.
از همه اینها مهم تر توقع آدم از دنیای اطرافشه. توقع رو بیار پایین. از کسی حتی مادرت و پدرت حتی همسرت انتظار نداشته باش. با این کار خودت رو از دست محدودیت ها و توقعات و درگیری ها قید و بند ها و هر آنچه مانع آزادی راه تو فکر تو اطراف تو میشه رها کن.
جا باز کن تا آرامش و موفقیت و نیروهای مثبت به سمتت بیان و تو هم نیروی مثبت به بقیه بدی.
همیشه بعد از یه دوران بهم ریختگی آرامش به سراغت میاد به شرطی که تو بهش اجازه بدی...
فکر کن!
تا حالا عادت داشتی اشیا بی مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی- کی میدونه چه وقت- شاید به دردتون بخوره؟
تا حالا شده پول هاتون رو جمع کنیدو به بخاطر این که فکر میکنید در اینده شاید بهش محتاج بشین خرجش نکنید؟
تا حالا شده که لباسهاتون , کفشهاتون , لوازم منزل و آشپز خونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین انبار کنین؟
درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره سرزنش ها , خشم ها , ترس ها, و چیزهای دیگه رو بخاطر بسپاری ؟
دیگه نکن!
تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی .
باید جا باز کنی...!یه فضای خالی تا اجازه بده چیزهای تازه به زندگیت وارد شه.
باید خودتو از شر چیزهای بی مصرف که در تو و زندگیت هست خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد شه.
قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی جذب میکنه.
تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری, نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری.
خوبی ها باید در گردش باشند ... کشو ها , قفسه ها, اتاق کار و گاراژ را تمیز کن.
هر چیزی که دیگر لازم نداری بنداز دور...
میل به نگه داشتن چیز های بی مصرف, زندگی رو پر پیچ و تاب میکنه.
این اشیا نیستن که چرخ زندگی تو رو به گردش در میارن.
وقتی انبار میکنیم, احتمال خواستن را تصور میکنیم. احتمال تنگدستی رو ....
فکر میکنیم که فردا شاید لازم بشن و نمیتونیم اونا رو فراهم کنیم.
با این فکر تو 2 تا پیغام به مغزت میفرستی:
یک : که به فردا اعتماد نداری
دو : تو شایستگی چیزای خوب و تازه را نداری.
به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خود تو سر پا نگه می داری.
بگذار نو به زندگیت وارد شود.

